چطور هوشمندانه از نقطه ضعفتان برای افزایش اعتماد به نفستان استفاده کنید؟

چطور هوشمندانه از نقطه ضعفتان برای افزایش اعتماد به نفستان استفاده کنید؟

بله درست خوانده‌اید؛ بر خلاف تصور رایج نقطه ضعف می‌تواند باعث افزایش اعتماد به نفستان شود. شاید دارید حدس می‌زنید که منظورم این است که با تبدیل کردن نقطه ضعف به نقطه قوتتان می‌توانید اعتماد به نفستان را زیاد کنید، اما منظور من این نیست. بلکه این است که نقطه ضعفتان به خودی خود می‌تواند اعتماد به نفستان را زیاد کند. حالا می‌گویید چطور. در ادامه خواهم گفت. به من اعتماد کنید و همراهم باشید.

اول بیایید ببینیم نقطه ضعفتان چطور به شما آسیب می‌زند. درک این مساله به ما کمک می‌کند تا از نقطه ضعفتان به نفع خودتان استفاده کنید.

چطور نقاط ضعفتان به شما آسیب می‌زنند

نمایش ضعیف جلوی دیگران: این مساله اصلی‌ترین ترس ما از نقاط ضعفمان است. موقع سخنرانی می‌ترسیم متن از یادمان برود و یا صدایمان بلرزد، موقع رفتن به روی صحنه می‌ترسیم پایمان بلغزد و زمین بخوریم، موقع ارتباط با همکارانمان در محل کار می‌ترسیم نتوانیم با آنها ارتباط بگیریم و به جمعشان ملحق شویم. وقتی جلوی دیگران ضعیف عمل کنیم، 2 مساله می‌تواند ما را آزار دهد، اول اینکه وقتی می‌بینیم که دیگران به نقطه ضعف ما آگاه شده‌اند، کمتر از گذشته روی ما حساب می‌کنند. مثلا مدیرمان نقش مهمی به ما در محل کارمان ندهد، از ما نظرخواهی نکند و روی نظًراتمان حسابی باز نکند، همچنین زمان افزایش حقوق و یا اعطای پاداش امتیاز کمتری به ما دهد. دوم اینکه ممکن است عده‌ای از این مساله سوء استفاده کنند. مثلا همکارانمان ما را در جمع مسخره کنند و یا سعی کنند ما را در موقعیت‌هایی قرار دهند که نقطه ضعفمان برای دیگران معلوم شود و احساس شرمندگی و خجالت کنیم.

فراری دادن شما: وقتی از چیزی بترسید، اغلب سعی می‌کنید از آن دوری کنید. دیگر خود را در موقعیت‌هایی که در آنها ضعیف هستید قرار نمی‌دهید یا اگر در آن موقعیت قرار گرفتید سعی می‌کنید خودتان را نشان ندهید. اگر هم مجبور شدید خود را نشان بدهید نگرانی زیادی دارید که مبادا نقطه ضعفتان برملا شود. مثلا اگر در یک جلسه کاری برای انجام پروژه‌ای که در انجام آن ضعف دارید داوطلب خواسته ‌شود شما سعی می‌کنید آن روز غیبت می‌کنید، اگر به جلسه رفتید سعی می‌کنید ساکت باشید و یا گهگاه از جلسه خارج می‌شوید تا از شما سوالی نشود.

ضرب المثل از هر چه بدم اومد، سرم اومد !

ایجاد آشوب و ناراحتی درون شما: نقطه ضعف گاهی مثل خوره به جان آدم می‌افتد و هر جا که می‌روید همراه شماست. در جاهایی که با آن سر و کار ندارید هم در ذهن شماست و نگرانید که مبادا نقطه ضعفتان رو شود. این مساله فقط درباره استفاده از نقطه ضعف نیست، بلکه گاهی با دیدن موفقیت دیگران در کاری که در انجام آن ضعیف هستید هم می‌توانید احساس عذاب و ناراحتی کنید. مثلا همان مثال سخنرانی را در نظر بگیرید. شما اعتماد به نفس لازم را برای سخنرانی ندارید اما همکارتان در روز جشن گردهمایی شرکت یک سخنرانی آتشین می‌کند و توجه همه را به خود جلب می‌کند، شما به ظاهر می‌خندید اما درونتان پر از ناراحتی و آشوب است و کلی بد و بیراه به خود می‌گویید که چرا نمی‌توانید آنقدر خوب مثل همکارتان سخنرانی کنید و توجه دیگران را به خودتان جلب کنید. این ناراحتی و آشوب تا چند روز بعد همراه شماست و مدام با چکش بر سرتان می‌کوبد و آزارتان می‌دهد.

ریشه اصلی هر 3 مورد بالا در 2 چیز است:

ترس و نگرانی درباره نظر دیگران

ترس و شرمندگی از خود

ممکن است با خود بگویید که عامل سومی هم وجود دارد و آن وجود خود نقطه ضعف است. یعنی اگر آن نقطه ضعف را نداشتید دیگر جایی برای ترس و نگرانی و خجالت وجود نمی‌داشت. بله تردیدی نیست که نقطه ضعف اصلی‌ترین عامل است، اما مساله اینجاست که هیچ انسانی وجود ندارد که نقطه ضعف نداشته باشد. دلیلش چیست؟ دلیلش محدودیت انسان‌ها در داشتن استعدادهای مختلف و محدودیت آنها در بکارگیری استعدادهاست. هر انسانی در تعداد معدودی از زمینه‌های مختلف استعداد برتری نسبت به دیگران دارد و در سایر زمینه‌ها مانند دیگران و یا پایین‌تر از آنهاست.

بیل گیتس (بنیانگذار شرکت عظیم مایکروسافت) در کارآفرینی و دنیای تکنولوژی یک نابغه است، اما فردی خجالتی است و نمی‌تواند مانند همکار سابقش، استیو بالمر(مدیرعامل سابق مایکروسافت) روی صحنه مخاطبانش را به شور و شعف بیندازد. اینشتین یکی از نوابغ تاریخ فیزیک است، اما گفته می‌شود در رانندگی و یادگیری زبان استعداد چندانی نداشته است. همان طور که نوشتم یک دلیل مهم برای این مساله توانایی‌های محدود مغز هر انسان است. مغز هر انسان در زمینه‌های محدودی می‌تواند به طور قابل توجهی برتر از دیگران باشد. اگر الان دارید به داوینچی و ابن سینا و خیام و افرادی مانند آنها فکر می‌کنید، باید در نظر بگیرید که اگر تعداد آنها را به تعداد ده‌ها میلیارد نفری که در این کره خاکی زندگی کرده‌اند تقسیم کنید عددی بسیار ناچیز به دست می‌آید؛ ماشین حساب من که تقریبا صفر را نشان می‌دهد. دلیل دوم این است که داشتن استعداد برای انجام هر کاری کافی نیست، فرد باید توانایی‌هایش را در آن زمینه تقویت و استعدادش را بالفعل کند. لازمه این مساله داشتن علاقه و زمان و بودن در محیط مناسب است. اگر فردی استعداد ریاضی داشته باشد اما علاقه‌ای به این رشته نداشته باشد تلاشی برای تقویت استعدادش و موفقیت در آن رشته نخواهد کرد، همچنین اگر فردی علاقه زیادی داشته باشد اما فرصت کافی برای تلاش کردن در آن حوزه نداشته باشد، باز هم نخواهد توانست استعدادش را شکوفا کند. محیط هم اثرگذار است. گاهی شرایط خانوادگی و اجتماعی به شما اجازه بروز و شکوفا شدن استعدادهایتان را نمی‌دهد. مثلا به موسیقی علاقمند بودید، اما پدر و مادرتان اجازه نمی‌دادند در این رشته تحصیل کنید و یا به این فکر می‌کردید که اگر در این رشته فعالیت کنید، ممکن است نتوانید از پس خرج و مخارجتان در زندگی بربیایید.

پارادوکس نقطه ضعف

همانطور که می‌بینید هر انسانی محدودیت‌هایی را در زندگی داشته که نتوانسته در همه زمینه‌ها عالی و یا حتی خوب باشد. بخشی از این ضعف‌ها از ما و بخشی دیگر به ما تحمیل شده است. مثلا استعداد ذاتی چیزی است که انتخاب ما نبوده است، اما پرورش آن دست ما بوده است. حتی در زمینه پرورش آن هم ممکن است محدودیت‌هایی به ما اعمال شده باشد.

خب حالا باید با این ضعف‌ها چه کرد؟ مسلما راه اول این است که تلاش کنیم آن ضعف‌ها را برطرف کنیم و روز به روز در آنها بهتر و بهتر شویم. اما آیا می‌توان همیشه بعضی از ضعف‌ها را در مدت کوتاهی برطرف کرد؟ مثلا اگر خجالتی باشید، زمان می‌برد تا به فردی بااعتماد به نفس تبدیل شوید، نمی‌توانید ظرف یک روز و یک هفته آن را حل کنید. مدتی باید با خود کلنجار بروید، به خود فکر کنید، رفتارهای دیگران را بررسی کنید و کم کم با پیدا کردن راه‌هایی مشکل خجالتی بودن را حل کنید. علاوه بر این، شما گاهی نمی‌‌توانید همه ضعف‌ها را حل کنید.

در این شرایط راه حل چیست؟ پذیرش

بله پذیرش. کارل راجرز، روانشناس آمریکایی می‌گوید: پارادوکس جالب این است که به محض اینکه من خود را می‌پذیرم، من می‌توانم تغییر کنم.

وقتی در دوران نوجوانی با کسی مشکل داشتید چه می‌کردید؟ ممکن بود با او دعوا کنید و یا مدام از رفتارهای او حرص بخورید. درونتان آشوبی بود، سر جنگ داشتید، گاهی علنا با او و گاهی با خودتان. اما وقتی او با صلح می‌کردید و می‌پذیرفتید که او یک ویژگی بد دارد، احساس آرامش بیشتری می‌کردید. دیگر تلاش نمی‌کردید او را تغییر بدهید، بلکه تلاش می‌کردید با او جوری رفتار کنید که رفتارهای بدش نمایان نشود، همچنین پیش خود می‌پذیرفتید که او رفتارهای بدی دارد و نمی‌شود کاری کرد. در واقع خوبی پذیرش در این بود که جنگ و آشوب بیرون و درونتان را کم می‌کردید و به جای روش‌های قهری و دعوا و جر و بحث روش‌های بهتری را انتخاب می‌کردید. الان هم می‌توانید همین کار را با ضعف‌هایتان انجام دهید. در واقع به جای اینکه فرار کنید، بترسید و یا به خودتان بد و بیراه بگویید، ضعف‌هایتان را بپذیرید.

وقتی نمی‌توانیم شرایط را تغییر دهیم، باید خود را تغییر دهیم (ویکتور فرانکل)

خب پذیرفتم، که چه؟

اگر الان دارید با خود می‌گویید که ضعف‌هایتان را پذیرفته‌اید اما هیچ تغییری در حستان نسبت به آنها پیدا نشد، تعجبی نمی‌کنم. چرا؟ چون پذیرش به این معنی نیست که وجود آن ضعف را تایید کنید، بلکه به این معنی است که طبیعی بودن آن را بپذیرید. وقتی بپذیرید که چیزی طبیعی است، آنگاه مدام آن را از دیگران و یا حتی از خودتان پنهان نمی‌کنید. دیگر به خاطر خجالت از بودن در جمع فرار نمی‌کنید، دیگر با دیدن رییستان نگران نمی‌شود که در آن پروژه‌ای که در ان ضعیف هستید از شما بخواهد گزارش دهید، دیگر نمی‌ترسید جلوی دیگران تپق بزنید. چون باور دارید که ضعف داشتن چیز زشتی و هیولایی نیست، بلکه همه آدم‌ها این ضعف‌ها را دارند. داشتن صداقت با خودتان و دیگران قدرت عجیبی به شما می‌دهد.

یک ضرب‌المثل انگلیسی وجود دارد که می‌گوید:

A trouble shared is a trouble halved

خب حالا چه کنم؟

آدم‌ها را بررسی کنید: برای آنکه باور کنید داشتن ضعف طبیعی است، آدم‌ها را تماشا کنید، با آنها صحبت کنید، در اینترنت درباره افراد موفق مطالعه کنید، زندگینامه آنها را بخوانید، مصاحبه‌هایشان را ببینید، نقدهایی را که درباره زندگی‌شان شده بخوانید تا ببینید بسیاری از ضعف‌هایی را که شما دارید، بسیاری از آنها داشته‌اند. لزومی ندارد که یک راست به سراغ آدم‌های موفق و سرشناس بروید. می‌توانید از اطرافیانتان شروع کنید، یک همکار یا مدیر قابل اعتماد در محل کارتان، یک دوست قابل اعتماد و یا حضور در گروه‌های اجتماعی. با آنها صحبت کنید، نظرات و تجربیاتشان را جویا شوید.

ضعفتان را با افراد قابل اعتماد مطرح کنید: برایتان پیش آمده درد خود را به کسی بگویید و او هم بگویید: “نگران نباش، منم عین توام”. گاهی وقتی آدم‌ها ضعف‌های ما را می‌بینند احساس نزدیکی بیشتری به ما می‌کنند و با ما صمیمی‌تر می‌شوند. انگار دنبال کسی بوده‌اند که با آنها همدرد باشد. ممکن است آنها همان ضعف را قبلا داشته‌اند و آن را برطرف کرده باشند و یا همچنان با آن دست به گریبان باشند. اما آدم‌ها از اینکه ببینند تنها نیستند احساس خوبی دارند و خوشحال می‌شوند یکی را مثل خودشان پیدا کنند. جالب است به شما بگویم که اثری در روانشناسی وجود دارد بنام “اثر زمین خوردن”. بر اساس تعریف این اثر، آدم‌ها با کسانی که زمین می‌خورند احساس نزدیکی بیشتری می‌کنند و به آنها بیشتر علاقمند می‌شوند.

یک ضرب‌المثل چینی می‌گوید:

Be not afraid of growing slowly; Be afraid only of standing still.

چرا نقاط ضعفمان را نمی‌پذیریم؟

به چند دلیل

تربیتی که شده‌ایم: احتمالا برایتان پیش آمده است که در کودکی بیفتید و نزدیکانتان یواشکی در گوشتان بگوید که زود پاشو! به روی خودت نیار! از همانجا یاد گرفتیم که داشتن نقطه ضعف بد است و اگر نقطه ضعف داشته باشیم نباید آن را به دیگران نشان دهیم. این مساله از تربیت ما و محیطی که در آن رشد کرده‌ایم نشات می‌گیرد. به قول جفری یانگ، نویسنده کتاب شاخص “زندگی خود را دوباره بیافرینید”، تله نقص داشتن دست به دست می شود، از پدر و مادر به فرزند. بخشی مهمی از آنچه که در وجود شماست به خاطر آن چیزهایی است که از پدر و مادرتان گرفته‌اید. جالب است که برعکس این مساله هم صادق است. مثلا اگر والدینی داشتیم که خودشیفته بودند، ممکن بود این خودشیفتگی را به ما انتقال دهند و به این ترتیب با تجربه یک عمر خودشیفتگی آنها و خودمان حس کنیم که هیچ ضعفی نداریم و نباید! داشته باشیم.

تصوراتی که داریم: اگر رسانه‌های ورزشی دوران قهرمانی ستاره بزرگی مثل مایکل جردن را بررسی کنید، تعداد تیترهای روزنامه‌ها و مجلات و ویدئوهایی را که درباره ضعف‌ها او صحبت کرده‌اند (مثلا اختلافات خانوادگی و یا علاقه او به قماربازی) انگشت‌شمار است. اغلب تلاش می‌کردند او را یک قهرمان کامل و بی‌نقص جلوه دهند. همین مساله این فکر را به ذهنمان می‌رساند که برای موفقیت نباید نقص و ضعفی داشت. تصورات مورد علاقه ما هم روی نپذیرفتن ضعف‌هایمان اثر می‌گذارد. مثلا اگر در کاری سرمایه‌گذاری می‌کنید و تمام وقت و انرژی خود را صرف کاری می‌کنید، انتظار دارید بهترین نتایج را در آن بگیرید و تصور اینکه ضعف‌هایی در آن دارید که شما را از رسیدن به نتیجه مطلوبتان باز می‌دارد می‌تواند شما را مایوس کند، پس ابدا نمی‌خواهید بپذیرید که ضعف دارید.

اشتباهاتی که نباید در استفاده از نقاط ضعف مرتکب شویم

وانمود کردن: وانمود کردن به داشتن نقطه ضعف یعنی اینکه نقطه ضعفی را ندارید اما برای جلب توجه دیگران خود را مظلوم و دست‌بسته نشان می‌دهید. اول اینکه این حربه در بلندمدت و در دفعات مختلف جواب نمی‌دهد. تکرار یک حرف یا رفتار می‌تواند اطرافیان شما را خسته کند. تصور کنید که در سخنرانی ضعیف هستید و مدام از مدیر خود بخواهید که سخنرانی نکنید، چه اتفاقی می‌افتد؟ بعد از مدتی او روی شما حسابی نخواهد کرد و دیگر مانند گذشته با شما همدردی نخواهد کرد. دوم اینکه ممکن است دیگران در بلندمدت بفهمند که وانمود می‌کنید. دوم اینکه ممکن است در جایی دروغتان آشکار شود، در این صورت صداقتتان زیر سوال خواهد رفت.

تنبل شدن: دوران مدرسه را به یاد بیاورید که در درسی ضعیف بودید. اگر صرفا می‌پذیرفتید که در آن درس ضعیف هستید و هیچ تلاشی برای قبولی در آن نمی‌کردید چه می‌شد؟ در این صورت هیچ مدرک تحصیلی در دست نداشتید. کاری که کردید این بود که تلاشتان را بیشتر کردید تا در آن درس قبول شوید و به کلاس بالاتر بروید. نباید از پذیرفتن اشتباهات به عنوان بهانه‌ای برای تلاش نکردن استفاده کرد. پس حواستان باشد که این فکر شما را تنبل نکند.

 

https://markmanson.net/vulnerability-in-relationships

 

 

منابع:

کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید، نوشته دکتر جفری یانگ

اشتراک گذاری:

مطالب زیر را حتما بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید