دیگر نمی‌خواهم خود را دست کم بگیرم؛ چه کنم؟

دیگر نمی‌خواهم خود را دست کم بگیرم؛ چه کنم؟

خود را دست کم می‌گیرم؛ چه کنم؟اگر شما بعضی از توانایی‌های خود را دست کم می‌گیرید، در موقعیت‌هایی که باید از آنها استفاده کنید 2 جور رفتار می‌کنید: یا خود را در این موقعیت‌ها قرار نمی‌دهید و یا اینکه وقتی در آن موقعیت‌ها قرار گرفتید، آرزو دارید که زود تمام شود تا از مهلکه فرار کنید، چون هر قدر بیشتر در آنها قرار می‌گیرید بیشتر خود را سرزنش می‌کنید و عذاب می‌کشید. مثلا اگر خود را در سخنرانی دست کم می‌گیرید و روزی قرار باشد در یک جلسه کاری صحبت کنید، یا سعی می‌کنید با ساختن عذر و بهانه‌ای در آن جلسه سخنرانی نکنید و یا در طول جلسه نگران هستید تا مبادا نتوانید خوب صحبت کنید و آرزو می‌کنید آن جلسه هر چه زودتر تمام شود.

اگر از این وضعیت خسته شوید و دنبال راه چاره باشید ممکن است از یکی از اطرافیانتان کمک بخواهید. در این شرایط دم‌دستی‌ترین و پُرتکرارترین توصیه‌ای که به شما می‌شود این است: “خودت رو دست کم نگیر! تو میتونی!” در دفعات اول که این توصیه را می‌شنوید شجاع می‌شوید و با خود عهد ببندید که دیگر نباید خود را دست کم بگیرید. اما بعد از یکی دو بار، دوباره به همان وضعیت قبلی بازمی‌گردید. دیگر بعد از شنیدن چندباره این توصیه نسبت به آن بی‌تفاوت می‌شوید. سپس اگر همچنان مصمم باشید تا این وضع را تغییر دهید تصمیم می‌گیرید چند کتاب انگیزشی بخوانید، پادکست انگیزشی گوش دهید و یا فیلم‌های انگیزشی ببینید. توصیه‌ها و داستان‌های آنها را جایی یادداشت و در موقعیت‌هایی مرور می‌کنید. اما این روش‌ها هم مانند روش قبلی برای مدتی جذاب هستند. بعد از مدتی دوباره به همان وضعیت قبلی برمی‌گردید. یادم هست که اولین کتاب انگیزشی که خواندم، کتاب 365 گام تا موفقیت نوشته آنتونی رابینزبود که در دوران دبیرستان خواندم. آن موقع می‌خواستم به هدفم که قبولی در کنکور بود برسم. کتابی جیبی بود که در 365 بند کوتاه توصیه می‌کرد که چطور به موفقیت برسیم. خیلی برایم جذاب بود و تا چند روز مرا شارژ نگه ‌داشت، اما بعد از مدتی، همان آدم سابق می‌شدم. جملاتش زیبا و الهام‌بخش بودند اما بعد از چند هفته همان آدم قبل از خواندن کتاب بودم، با این تفاوت که چند جمله انگیزشی یاد گرفته بودم. فکر می‌کردم که اگر این کتاب نتوانسته است روی من اثر بگذارد، پس من موفق نخواهم شد. با خودم می‌گفتم که دیگر بالاتر آنتونی رابینز که نداریم، اگر به توصیه‌هایی او عمل نکنم، دیگر توصیه‌های چه کسی است که می‌تواند روی من اثر بگذارد. کم‌تجربه بودم. کسی نبود که به من بگوید طرز فکرم اشتباه است و اتفاقا خیلی طبیعی است که کتاب‌های انگیزشی اثر بلندمدتی روی آدم نداشته باشند. امان از نداشتن مشاور خوب! اما بعدها فهمیدم چرا. به پاراگراف بعدی بروید تا دلیلش را بگویم.

چرا جملات انگیزشی همیشه موثر نیستند؟

اینکه شما خود را دست کم می‌گیرید، ریشه در مسائل عمیقی دارد که برای شما اتفاق افتاده‌اند. مساله‌ای مثل ضعف اعتماد به نفس طی سال‌ها مانند آفتی است که در درخت وجود ما رشد کرده‌ است. همان طور که شما نمی‌توانید آفت‌های یک درخت را با چند قطره آب از بین ببرید و نیاز است راهکارهای مخصوص خودش را به کار بگیرید، درباره مساله اعتماد به نفس و دست کم گرفتن خود هم این گونه است. سورن کیکگورد؛ فیلسوف دانمارکی در جایی جملاتی با این مضمون نوشته:
“بزرگترین خطرها یعنی از دست دادن خویشتن، می‌تواند کاملا بی‌صدا اتفاق بیفتد، گویی چیزی اصلا وجود نداشته است. هیچ فقدان دیگری اینقدر بی‌صدا نیست. هر فقدانی مانند از دست دادن دست و پا، پول و یا همسر یک هشدار دارد”

در حالی که عموما محتواهای انگیزشی دنبال حل مسائل و مشکلات هر فرد به صورت ریشه‌ای نیستند، آنها اغلب چند راهکار می‌دهند و دنبال چرایی‌ها نیستند. مثل پزشکی که برای حل مشکل بیمارش، بدون معاینه ظرف دو دقیقه یک نسخه برایش می‌پیچد. بیمار با کلی امید آن داروها را مصرف‌ می‌کند. تا چند ساعت و یا چند روز حالش خوب است، اما بعد از مدتی به همان حال و هوای بد قبلی خود برمی‌گردد.

وقتی ریشه‌های مشکلات را پیدا کنید، قطع کردنشان آسان می‌شود

پس برای حل مشکل دست کم گرفتن خود، در مرحله اول باید بدانید ریشه این مشکل را پیدا کنید و ببینید چه شد و چه اتفاقاتی برایتان افتاد که اعتماد به نفستان را از دست دادید. باید ریشه‌های مشکل را به خوبی بشناسید تا بتوانید آن را حل کنید.

من، به عنوان مربی شغلی و اعتماد به نفس، می‌خواهم به شما کمک می‌کنم تا خاطرات خود را مرور کنید و دلایلی را که باعث شده‌اند اعتماد به نفس نداشته باشید و خود را دست کم بگیرید پیدا کنید.

اصل اول: شما تنها نیستید

بگذارید یک مثال برایتان بزنم: میترا (نام مستعار) دختر جوان دانشجویی است که همیشه خود را در جمع‌های و جشن‌های شرکت خود را پایین‌تر از دیگران می‌داند و همیشه می‌ترسد که مبادا در معاشرت با غریبه‌ها اعتماد به نفس خود را از دست بدهد و وجهه ضعیفی را از خود نمایش دهد. از این رو وقتی وارد جمعی می‌شود ترجیح می‌دهد یک گوشه بنشیند، با کسی حرف نزند و نظاره‌گر بقیه باشد. به کسانی که در این مراسم قاه‌قاه می‌خندند و می‌توانند به راحتی با دیگران ارتباط برقرار کنند غبطه می‌خورد. او لبخندی کوچک به روی لب دارد، اما درونش آشفته و ناراحت است، احساس می‌کند از همه پایین‌تر است، همه دارند به او توجه می‌کنند و می‌خواهند به قول خودش یک سوتی از او بگیرند. این گونه مراسم برای او عذاب هستند اما مجبور است در آنها شرکت کند. وقتی به خانه برمی‌گردد هیچ خاطره خوشی برایش باقی نمانده است، جز کوله‌باری از سرخوردگی و این احساس که از دیگران پایین‌تر است. اما در این میان میترا یک چیز را نمی‌داند. او نمی‌داند که ممکن است افرادی که اکنون در مهمانی‌ها قاه‌قاه می‌زنند در گذشته مانند او خود را دست کم گرفته باشند، اما او فرض را (فقط فرض را) بر این می‌گذارد که همه آنها از او بالاتر هستند و هیچ نقطه ضعفی ندارند و به همین دلیل است که قاه‌قاه می‌خندند. آلفرد آدلر، روانشناس بزرگ فرانسوی در جایی گفته است:
“همه انسان‌ها نوعی از احساس پستی و فرومایگی را در کودکی تجربه می‌کنند و تا پایان عمر سعی دارند آن را از جبران کنند”
لزوما این گونه نیست که بسیاری از آنهایی که اطرافیان ما که در جمع‌ها راحت هستند و با همه ارتباط خوبی برقرار می‌کنند احساس نقص نداشته باشند، بلکه ممکن است آن را برای خود حل کرده باشند و یا با آنها کنار آمده باشند. پس اصل اول که باید بپذیرید این است که شما تنها نیستید، میتراهای فراوانی در جشن‌ها، مهمانی‌ها، جلسات و نشست‌ها وجود دارند که مثل شما هستند.

حالا ممکن است با خود بگویید چرا افرادی مثل میترا (و یا حتی شما) خود را بیشتر از بقیه دست کم می‌گیرند؟

اصل دوم: شما مقصر نبودید؛ این یک هدیه ناخواسته بوده است

دوران کودکی را به یاد دارید که نمی‌توانستید از یک اسباب‌بازی استفاده کنید و یا یک مساله درسی را حل کنید و کسی نبوده است که از شما حمایت کند؟ احساس تنهایی کرده باشید و فکر کنید که در آن کار توانایی ندارید؟ اگر کسی نبود که اعتماد به نفس از دست رفته‌تان را به شما بازگرداند، شما را نوازش کند و حرف‌هایتان را بشنود و به شما نیرو دهد تا این جای زخم این خاطره تلخ را ترمیم کنید، آن خاطره همراهتان می‌ماند و در آن زمینه احساس ضعف کنید.

الان نمی‌توانید جلوی جمع نتیجه کار خود را ارائه دهید چون در دوران نوجوانی در کلاس درس کار خود را ارائه کردید و همکلاسی‌هایتان به شما خندیدند. بعد از آن یک ترس عمیق نسبت به ارائه کردن خود در جمع برایتان باقی ماند. در واقع آن خاطرات به ظاهر گذرا بودند و بالاخره از آن زمان عبور کردید، اما ممکن است خاطره تلخ آنها در ادامه راه زندگی با شما همراه شده باشد و به این باور برسید که در زمینه‌هایی ناتوان هستید. به همین راحتی!
پستی‌ها و بلندی‌های دوران کودکی و نوجوانی می‌توانسته‌اند ما را قانع کنند که در زمینه‌هایی توانا و در زمینه‌هایی ناتوان هستیم. بی‌دلیل نیست که اسکینر، روانشناس آمریکایی گفته:
“به من یک کودک بدهید تا آن را به هر شکلی که می‌خواهید بار بیاورم”

ممکن است اعضای خانواده این احساس را در شما ایجاد کرده باشند

“تو دست و پاچلفتی هستی!”
“تو رو چه به این حرفها”
“نمیخواد تو انجامش بدی، بذار خودم میام انجامش میدم”
ما آدمای بی‌عرضه‌ای هستیم، بهتره وارد هیچ معامله‌ای نشیم”

آیا این جملات را در کودکی یا نوجوانی شنیده‌ بودید؟

ممکن است این جملات تکیه کلام ثابت اعضای خانواده شما بوده باشند و در خانه شما به راحتی از آنها استفاده می‌شد، اما همین‌ جملات به ظاهر سطحی تاثیر عمیقی روی زندگی شما گذاشته‌اند، بی‌آنکه گوینده آنها از این تاثیرگذاری باخبر باشد. شاید خود کسانی که این جملات را به شما می‌گفتند، این جملات را از والدین خود شنیده‌ بودند و بر طبق عادت به شما می‌گفتند.

وقتی این جملات را برای مدتی شنیده باشید، صدای مسلط بر شما می‌شوند. دیگر هر کاری را بخواهید انجام دهید این جملات در گوشتان صدا می‌کنند. دیگر ممکن است تا آخر عمر باور داشته باشید که دست و پاچلفتی هستید، بی‌عرضه‌اید و از پس بعضی از کارها برنمی‌آیید. محیطی که در دوران کودکی بزرگ شده‌اید تاثیر عمیقی روی زندگی آینده شما دارد و بسیاری از باورهایی را که الان دارید از آن دوران با خود آورده‌اید.

حس بی‌عرضه و ناتوان بودن فقط با شنیدن جملات در شما ایجاد نمی‌شوند. مثلا اگر پدر و مادری خودشیفته داشته باشید، ممکن است رسیدگی لازم را به امور تربیتی شما نکرده باشند، مثلا شما را نوازش نکرده باشند و این حس در شما ایجاد شده باشد که ارزشمند نیستید و وجودتان پر از نقص است.

 

اگرچه بسیاری از باورها و ویژگی‌های رفتاری ما به دوران کودکی و نوجوانی و محیط رشدمان بازمی‌گردد، اما تجربیات دوران بزرگسالی هم می‌تواند باعث شود خود را دست کم بگیرید. چطور؟ به پاراگراف بعدی بروید.

یک تجربه تلخ در بزرگسالی می‌توانسته باعث شود خود را دست کم بگیرید

  • فردی که برای اولین بار کسب و کاری را راه می‌اندازد و شکست سختی می‌خورد و با خود می‌گوید که استعدادی برای راه‌اندازی کسب و کار ندارد
  • دختری که در خانواده خود از برادران و خواهران بزرگ‌تر خود توسری می‌خورده و مورد تمسخر قرار می‌گرفته است، به این نتیجه می‌رسد که شایسته رشد و پیشرفت در اجتماع نیست
  • فردی که از کار اخراج می‌شود و مدت‌ها به دنبال کار می‌گردد اما کاری پیدا نمی‌کند، بعد از مدتی به این نتیجه می‌رسد که توانمند نیست و هیچ کس او را قبول ندارد
  • کسی که یک بار کنکور می‌دهد و قبول نمی‌شود، فکر می‌کند نمی‌تواند در کنکور قبول شود
  • کسی که یک طلاق سخت را تجربه می‌کند، فکر می‌کند شایسته ازدواج و تشکیل خانواده نیست

همه این‌ها نمونه‌هایی از تجربیات تلخی هستند که بخشی از آنها به شما تحمیل شده است و شما تجربه آنها را با سرخوردگی و نداشتن اعتماد به نفس چشیدید. بسته به اینکه چقدر یک شکست سخت بوده باشد و چقدر شما توانایی تحمل آن را داشته‌اید، می‌تواند روی اعتماد به نفس شما و اینکه خود را دست کم میگیرید اثر گذاشته باشد.

رسانه‌ها اثر زیادی روی دست کم گرفتن خودمان دارند

صبح از خواب بیدار می‌شوید و اینستاگرام خود را باز می‌کنید، انبوهی از عکس‌های سلبریتی‌ها و افراد پولدار را می‌بینید، لباس‌های پرزرق و برق پوشیده‌اند، در خانه‌های لوکس زندگی می‌کنند، بادی‌گارد دارند و مردم در بخش نظرات از زندگی آنها تعریف می‌کنند. با خود می‌گویید: خوش به حالشان. فکر می‌کنید آنها از شما خوشبخت‌ترند، در حالی که شما (به نظر خودتان) هشتتان گروه نُه‌تان است! تصمیم می‌گیرید اینستاگرام را پاک کنید، اما همچنان رسانه‌ها از شما دست برنمی‌دارند، در تلویزیون هم اخبار و برنامه‌های مشابهی را می‌بینید، در جمع‌های خانوادگی همه درباره خانه‌های لوکس و زندگی افراد مشهور حرف می‌زنند. دیگر به یقین می‌رسید که حتما شما از آنها کمترید. دیگر باور کرده‌اید که آنها توانایی‌‌هایی دارند که شما ندارید.

ممکن است مدل ذهنی شما موذی‌وار پنهانی کار خود را کرده باشد
چرا وقتی اتفاقی می‌افتد برداشت دو آدم مختلف از آن متفاوت است؟ مثلا دو نفر به یک جلسه کاری دعوت نمی‌شوند، یکی از آنها در دلش کلی بد و بیراه به مدیرش می‌گوید و از اینکه به جلسه دعوت نشده شاکی است، اما دیگری با خود می‌گوید که ممکن است مدیرش حواسش نبوده و او را دعوت نکرده و یا شاید دلیلی منطقی برای دعوت نکردن از او داشته باشد. اولی بدبینانه نگاه می‌کند و با پیش‌فرض‌های ذهنی خود قضاوت می‌کند و دیگری با قاطعیت و بدبینی رای صادر نمی‌کند. این تفاوت در نگاه، به دلیل تفاوت در مدل ذهنی و تعبیر آدم‌ها از جهان اطرافشان است. در واقع هر کسی به روش خود مسائل را تعبیر می‌کند، یکی بدبین است، یکی منطقی است، یکی در تصمیماتش احساساتش را بر منطق ترجیح می‌دهد و دیگری خوش‌بین است. مثال‌هایی دیگری از این دست زیاد هستند:

مثلا در یک کار شکست خورده‌اید، بعد از آن هر بار می‌خواهید آن کار را انجام دهید خود را از پیش‌باخته می‌دانید. با یک بار امتحان کردن به این نتیجه رسیده‌اید که هیچ استعدادی در آن کار ندارید. در حالی که یک فرد خوش‌بین این باخت را به بی‌استعداد بودن خود ربط نمی‌دهد و نداشتن تجربه را عامل دیگری می‌داند که می‌تواند با با چند بار امتحان کردن آن را به دست آورد. یا مثلا در بورس معامله می‌کنید و ضرر می‌کنید، دیگر به این نتیجه می‌رسید که اصلا استعدادی در سرمایه‌گذاری ندارید، در حالی که فرد دیگری ممکن است این ضرر را به بی‌استعداد بودن خود ربط ندهد، بلکه به چشم تجربه به آن نگاه کند و در فرصت‌های بعدی سرمایه‌گذاری‌اش از این تجربه استفاده کند.

گام بعدی برای حل مشکل نداشتن اعتماد به نفس چیست؟

درست است اینکه خود را دست کم می‌گیریم، در بسیاری از مواقع یک هدیه ناخوسته و ناپسند بوده، اما اینکه تصمیم بگیریم بهتر شویم در دستان توانمند خود ماست و می‌توانیم خود را بهتر کنیم. می‌توانیم در زمینه‌های ضعف داشته باشیم، اما خود را دست کم نگیریم و بهتر شویم، می‌توانیم در مواردی از دیگران شکست بخوریم، اما پیش خودمان بازنده نباشیم و از آن شکست برای پیشرفت و بهتر شدن استفاده کنیم و آن را مثل یک پتک در سرمان نکوبیم.

“انتخاب کنید بهتر شوید!” به همین راحتی و به همین دشواری!

از این جهت دشوار است که باید ریشه چیزی را در وجودتان از بین ببرید که سال‌ها رشد کرده و بزرگ شده است و از این جهت راحت است که شما یک انسان سالم هستید و با تصمیم و اراده‌ای که دارید، هیچ چیز نمی‌تواند مانعتان شود تا لذت بهتر شدن را از خود بگیرید. اینکه چقدر مصمم هستید و چطور می‌خواهید مشکل دست کم گرفتن خود را حل کنید، روی دشوار یا راحت بودن حل این مشکل اثر می‌گذارد. زیاد دیده‌ام که مراجعی از اینکه خود را دست کم می‌گیرد و اعتماد به نفس ندارد خسته و مصمم شده است تا تمام دستورالعمل‌ها و راهکارهای لازم را پیاده می‌کند و این مشکل را به راحتی حل می‌کند، اما گاهی هم پیش می‌آید که مراجعی نمی‌خواهد این مشکل را از روش درست خود حل کند، تمرینات و قرارهایی را که با او گذاشته‌ام انجام نمی‌دهد و انگار خودش تصمیم نگرفته این مساله را حل کند. خب در این شرایط حل این مشکل سخت و یا غیرممکن می‌شود.

مهم‌ترین شرط برای حل مشکل نداشتن اعتماد به نفس و دست کم گرفتن خود مصمم بودن شما و تعهدتان برای بهتر شدن است. بزرگ‌ترین سلاحی که ما آدم‌ها در دست داریم قدرت انتخاب است. می‌توانید انتخاب کنید که بهتر شوید.

 

اشتراک گذاری:

مطالب زیر را حتما بخوانید

2741 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید